خرید بک لینک
در رویاهایم دیدم با خدا گفتگو میکنم خدا پرسید میخواهی با من گفتگو کنی؟گفتم اگر وقت دارید خدا خندید و گفت
 
وقت من بی نهایت است پرسیدم چه چیز بشر تورا سخت متعجب میسازد؟ .
 
 
خدا گفت: کودکیشان اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و وقتی بزرگ میشوند باز آرزو میکنند کودک شوند..
 
اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست
 
رفتشان را بدست آورند.،اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند بنابراین نه درحال زندگی
 
میکنند نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که هرگز نمیمیرن و به گونه ای میمیرن که گویی هرگز
 
نزیستند دستهای خداوند مدتی دستهایم را گرفت و سکوت کردیم دوباره پرسیدم به عنوان پدر کدام درسهایت را
 
میخواهی فرزندانت بیاموزند گفت بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد  همهء کاری
 
که میتوانند آنها بکنند این است که اجازه دهند.خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست خودشان
 
را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان
 
داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تاآن زخمها التیام بخشد بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین را
 
دارد کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیامورند که دو نفر میتوانند به دو نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند..
 
بیاموزند فقط کافی نیست دیگران را ببخشند خودرا نیز باید ببخشند من با خضوع گفتم سپاسگزارم آیا چیز دیگری
 
هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید خداوند لبخند زد و گفت،.

برچسب: نویسنده: خودم تاريخ: چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت: 17:05

http://up.facenama.com/file/48028/1423337995961430_jpg.jpg

برچسب: نویسنده: خودم تاريخ: يکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت: 1:53

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد، اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
 ***
 زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

برچسب: نویسنده: خودم تاريخ: يکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت: 0:49

پروردگارا

 

مرا بینشی عطا فرما تا تو را بشناسم

 

و دانش عطا فرما تا خود را بشناسم

 

مرا صحتی عطا فرما تا از كار لذت ببرم

 

و ثروتی عطا فرما تا محتاج نباشم

 

مرا نیرویی عطا فرما تا در نبرد زندگی فائق شوم

 

و همتی عطا فرما تا گناه نكنیم

 

مرا صبری عطا فرما تا سختی ها رو تحمل كنم

 

و طبعی عطا فرما كه با مردم بسازم

 

مرا بزرگواری عطا فرما كه با دشمنم مدارا كنم

 

و بینشی عطا فرما تا زیباییهای جهان را ببینم

 

مرا عشقی عطا فرما تا تو و همه را دوست بدارم

 

و سعادتی عطا فرما تا خدمتگذار دیگران باشم

 

مرا ایمانی عطا فرما تا اوامرت را اطاعت كنم

 

و امیدی عطا فرما تا از ترس و اضطراب بر كنار باشم

 

مرا عقلی عطا فرما تا از خود نگویم

 

و معنویتی عطا فرما تا زندگی معنی داشته باشد

برچسب: نویسنده: خودم تاريخ: جمعه 17 بهمن 1393 ساعت: 16:06

نقل است: روزی سگی داشت در چمنزار علف میخورد
سگ دیگری از کنار چمن گذشت. چون این منظره را دید ایستاد
ایستاد و با تعجب گفت :  اوی! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت :
 من؟ من سگ کدخدا هستم!
اون یکی سگ پوز خندی زد و گفت :
 سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ دیگه چرا سگ کدخدا؟

اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛

حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ کدخدا؟

سگ خودت باش !!

برچسب: نویسنده: خودم تاريخ: پنجشنبه 16 بهمن 1393 ساعت: 10:15

ماه رمضان بود و شهر یکپارچه دعا

و مردمان در شهر به دعا کردن مشغول بودند

دعا،همان دعای همیشگی ماه رمضان بود:

_الهم اشف کل مریض

_الهی آمین!

_الهم اغن کل فقیر

_الهی آمین!

_انک علی کل شیء قدیر

_الهی آمین!!

 

مرد ساده و بی چاره ما بی آن که کوچکترین چیزی از دعا بفهمد،فقط آمین می گفت!

و حتما پیش خودش هم فکر می کرد:مهم نیست چیزی از دعا نفهمی،خداوند خودش می فهمد و بر آورده می کند!هزچند من نمی فهمم که از خدا چه خواسته ام!!

 

برچسب: نویسنده: خودم تاريخ: يکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت: 22:32

از ملا نصرالدین پرسیدند:فایده آفتاب بیشتر است یا مهتاب؟

گفت:این که مشخص است.آفتاب روز روشن می آید که فایده چندانی ندارد،اما مهتاب شبهای تاریک می آید و هوا را روشن می کند که فایده اش بسیار زیاد است!!

برچسب: نویسنده: خودم تاريخ: يکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت: 22:15

زندگی بازی ثانیه هاست

پس از ثانیه های زندگیمان لذت ببریم

برچسب: نویسنده: خودم تاريخ: جمعه 3 بهمن 1393 ساعت: 12:52

شعر سمت خدا از حامد زمانی:

 

خدایا کار این دنیا بدون تو چقد سخته

میخوام پیش تو آروم شم خیالم پیش تو تخته

نمیخوام بی تو تنها شم....نمیخوام

نمیخوام بی تو رسوا شم...نمیخوام

میخوام تو جاده ی عمرم فقط سمت خودت باشم

بذار سمت تو راهی شم که بی تو زندگیم هیچه

بدون تو غم غربت توی این سینه میپیچه

نذار پیش تو رسوا شم نذار درگیر دنیا شم

مگه میشه که تو باشی و من تنهای تنها شم؟

میخوام تو جاده ی عمرم فقط سمت خدا باشم...

برچسب: نویسنده: خودم تاريخ: جمعه 3 بهمن 1393 ساعت: 12:52

صفحه بندی